تبليغاتX
شاهزاده ي تاريكي - ماما گفت..(پسرک تنهایت)

پسرک گمشده

ماما سيد..ماما نو ام کامینگ هوم...
ماما گفت...ماما اکنون به خانه مي ايم...
از ان لحظه اي مينويسم که کودک دستانش از مادرش براي اولين بار جدا شد و کوه بزرگي به اسم مادر براي هميشه از زندگي پسرک رخت بر بست...
مينويسم براي مادرم..براي مادري که هاکنون از او جدايم ..مادر خوبي که هنوز عکسش تو قلبم و رو مانيتورم دلگرممه..مادري که تنها او پسرش را ميشناخت..پسري از دل تاريکي...و کجايي مادر که دل سينا براي خوابيدن روي پاهاي اسمونيت بيتابه..کجايي مامان من...که دستت رو روي صورت پرت بذاري و چشمان او را تاريک کني تا راحت دنيا رو نبينه و تو تاريکيش اروم بگيره....ماما
سينا دلتنگته...دلتنگت...
اميدوارم هرگز مادر اين نوشته رو نخونه تا ندونه تو دل پسر يکي يدونه ي دوردونش چه غميه و چه بلايي سرش اومده...اون هنگام که پسرک سوار ماشين جنگي شد تا از دست سختي هاي روزگار فرار کند و کلبه ي ارامشي که دارد را بدست اورد...ان هنگام که پسرک اموزش ميديد تا تنها با چکاندن ماشه اي و فشار دادن دکمه اي بتونه جان هزاران ادم رو بگيره...پسرک مرد براي هميشه..چون دستانش از مادرش جدا شد...و مادر به خاطر مي اورد روزي رو که پسرکش گفت..ماددر تموم ما در هايي که پسرانشون را براي ارامش به دست سگ جنگ سپردن پسرانشان ديگر مرده اند...و ان پسرک از قصه ي تلخ مردنش هرگز براي مادرش لالايي نخوند....
اه مادر کجايي که پسرت پسر طلايي روزگارت دلش براي خانه تنگ شده است..خانه اي که از ان هزاران کيلومتر دور ترست..اکنون ماما به خانه مي ايم و تو خيالم تو را در اغوش ميگيرم...محکم بغلم کن که شاهزاده ات تنهاست....و دنياي ظالم مغز کودک را خورد تا او از همه چي دور بماند..از خوشي..از ارزو و از رويا هايش...و دنيا بد بازي اي با کودک کرد..پا در سرزمين نا کجا اباد گذاردمو خيانت ها رو ديدمو خودم هم خيانت کردم..بدي ها رو ديدمو تو لجنش غرق شدم...دنيا منو با خودش برد..گرچه روح اهرايي ام مانع ميشد و دوگانگي تنها با مرگ جبرانپذير بود که همه چي از دست رفت....اشک کودک چه سودي دارد اکنون که همه چي از دست رفته..مادر کودکت تنهايست و هراسان..دستان شاهزاده ات روي کيبورد ميلغزه و کليد هاي خيس از اشکش را به سختي ميفشارد تا بگويد...مادر دلم برايت تنگ است....
هرگز گمان نميبرد که کودک سخت و اخمويش هرگز از پس اون همه خشونت هنوز دلي براي تنگ شدن داشته باشد..و فرياد بزند..ماما اکنون به خانه ميايم....ماما چه روز هاي سختي رو گزروندي و پسرت چه روز هاي سخت تري رو از پيش رو برد تنها براي اينکه دستانش را از دستانت جدا کرد...مادر هميشه مهربانم...اکنون برايت ميگويم قصه ههاي پر از غصه ام رو ...زاري ميکنم که دنيا چه بلايي سر چشمان درخشان پسرت اورد..پسرک طلايي خدايانت....اون لحظه ها که پسرت بستري بود و مدام ارامش ميکردند بارها خودش را کشت و زنده ماند..خواست فرار کنه اما گويا دنيا بازيه جديدي براي او ساخته است...مادرم سينايت را ببخش که اون اموزش هاي لعنتي روحش را کشت و او را به خونخاري تبديل کرد که پيش از انکه خون ديگران را بخورد به مغزش شليک کرد...اون وقتا تو اون جهنم سبز مادرم تنها ارامش بخش من خدا بود و شيريني هايي که واسه تولدم مياوردي...مادر دمستت دارم...پدر بزرگوارم رو ميپرستم..دوستتان دارم خانواده ي من...دوستتون دارم و شرمنده ام که هنوز نتونستم پل هاي خراب شده ي گذشته رو از نو بسازم..مامان دلم گرفته...گريم مياد...مامان دوست دارم برگردم به کودکيم همون وقتي که پشتم بوديو نميذاشتي پسرک طلايي ات را دنيا بيازارد...ماما نو کامينگ هوم....مامان اکنون به خانه مي ايم......و ديگر کودک تغيير کرد و دنيا اورا برد..برد به ته ظلمات تاريکي ها...ماما گله دارم..ميشنوي مامانه خوبم گله دارم از ادما از دنيا ..از خيانت ها و از بدي ها..ماما کودک قويه تو را دنيا اسان دزديد...و ادمهاش روح اورا کشتند..گمان ميکرد نوري را براي ادميان به ارمغان اورده ..نميدانست که ادميان تخمي از شيطانند...و راحت اورا بلعيد مار خوش خط و خال زندگي...و اي کاش هرگز زني جز تو کنارم قرار نميگرفت..گرچه بهترين مخلوق خدا کنارمه ..اما مادر زياده خواهي من باعث فرو ريختنم شد و کشتي ابلهان به گل نشست..و ديوار فرو ريخت...و کيست که بفهمد چه ميگويم جز تو و خدايم...گرچه مادرم اکنون خدايم مدوباره مرا ساخته و سپاسش اما جاي زخم ها هنوزم درد اورس برايم ..و هنوز اشک ميريزم براي لحظه هاي کودکيم..ان هنگام که رو تاب  قشنگ کودکيم با بچه ها شب ها کنار استخر ميشستيم و تو رايحه ي اسمونيه بوته هاي گل ياس غرف ميشدم فارق از طوفان بزرگ بزرگ سالي و تو رويا هايمان غرق بودي..و ديوار بر روي باغ کودکيمان فرو ريخت....و اي کاش در همون کودکي در همان تصادف پسرت ميمرد تا اکنون باعث شرمساري تو و خدايش نميشد....روزهاي پر دردي رو از سر گذروندم..شکر خدا الان بد نيستم مادرم..و هنوز با اينکه خون زيادي ازم رفته..سر پا ايستاده ام و خدايم هنوز بهم ايمان دارد..که کودک ستاره اي روزي خواهد درخشيد....درخشش ان روز گواراي وجود پاکت...
منو ببخش بابت تموم بدي هام ..بدي هايي که ادمها به خوردم دادنو من احمقانه باورشان کردم...شايد اين سختي جلاي روحم شده باشد و الان که تو اوجم..مال همون ها باشد..ولي لعنت به اين اوج و اون سختي ها...من همون دنياي ارومم رو ميخام که کسي تو نبود..تنها مادرم بود و پدر و خانوادم و روياهايم...همينو همين...و شاهزاده اکنون سرپاست و شمشيرش را افروخته...اري از رو براي ادميان شيطان صفت شمشير کشيده است....و لعنت تو و خدايم بر همه ي انان.....
دوستت دارم مادر...پدر...و خانواده ي عزيزم......
.........................................................................................................
پ ن 1:ديوار ها خيلي بلند بودند و کودک پشت تالار ها مغزش را کرم ها خوردند
پ ن 2:ماما من به خانه ميايم...منتظرم باش
پ ن3:حالم خوبه هو سر حالم...خیلی چیزا تغییر کرده...روزهای روشنی انتظار مارو میکشه

پ ن ۴:این در برگرفته از اهنگ ماما گفت...متالیکا بودش که هر وقت گوشش میدم دلم هوای گریه و بدی های پسرک دور افتاده رو میکنه

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:56 PM توسط سینا |