تبليغاتX
شاهزاده ي تاريكي - بیماریه ذهن

بیماریه ذهن

نجات ..و نجات...
درگيرم...هنوز به دردي لعنتي درگيرم...من دارم تغيير مبکنم اما هنوز بغض بزرگي تو وجودمه..ومن همچنان در حال انفجارم...دل ارام گيرد به ياد خدا...
و اما اين روز ها کمتر کمکم ميکنه...
تو چشمام يه زلزله ي 10 ريشتريه..خوب نگاه کن. اين بيماريه لعنتي داره مثل يه هخوره تموم وجودم رو ميخوره...و مرگ هديه اي براي اويي که اين بيماري رو برايم به ارمغان اورد...
بيماري لعنتي کشنده...
اوني که لحظه اي راحتم نميذاره..اوني که گريم رو درمياره...و چه کسي هنوز ديده است گريه ي يه شاهزاده رو ..شاهزاده ي تاريکي رو...
لعنت بر همه چيز و همه کس..لعنت بر بيماريم...لعنت به او...لعنت بهه خون غليظم.....
اهههه که ميخوام فرياد بزنم..داد بزنم و گوش دنيا رو کر کنم...بابا خسته شدم....بسته ..ديگه نميخوام دردي داشته باشم..ميخوام لحظه اي اروم بخوابم...
.....................................................................
وقتي لحظه ي موعود فرا ميرسه..لحظه اي که عقرب پا پيش ميزاره تا وجودت رو سرشار کنه از زهر کينش....مرا رهايي نيست..و بايد بکشم اين درد لعنتي رو تا ابد....
اه که پر از دردم...اه که پر از رنجم....خسته و کسل و ......
....................................
ها ها ها ....گفتم ياد خدا درمانه...همين الان که سرشار دردم....درمون درد هايم...نه...تسکين دهنده ي دردهايم....رويايي اسموني....اومد پيشم....
حالا حالم يکم بهتره....محبت اون...مثل پادزهري..درد هاي اون عقرب عفريت رو از وجودم بيرون ميکشه......
نه هميشه ...اما ...بازهم خدايم را شکر.....
مينويسم ارومتر ميشم و محکم تر...قبلا از اينکه بنيويسم شاهزاده در برابر درد هايش زانو زده و کم مياره...عار و خجالت داشتم..اما الان ديگه..نه..
مينويسم حتي لحظه اي که اين دنياي نگون بخت شاهد مرگ اين شاهزاده باشه...شاهد مرگ کودکي ستاره اي ..کودکي که منشا کيهاني داره.. و ان لحظه چه سخت خواهد بود براي همه تا باور کنن که ديگه نيستم..که ديگه شاهزاده اي نيست: که لبخندي اهورايي به انها بزند و با مهر غصه هاي انان را تسکين دهد...به تمام اناني که به او مديون بودن..مديون پاکي محبت اسمونيشو ..وچه سخت خواهد بود برايشان ترک من..لحظه اي که با نامردي و خيانت منو پادشاهي و عشقم به ادمها رو به پايين کشيدندو
حالا پشيمون خواهند بود....
شاهد مرگي منزجر...شاهد فرو ريختن بارو هايم خواهيد بود...
و ان لحظه من ميخندم و دنياي نگون بخت...پشيمون و گريون....
مثل هميشه..دير ميرسه عقل اين دنيا و ادم هاي لعنتيش..
که روزي چه وزنه اي از دست ميره....
و اين پايان درهاست دردهايي که شما به ظاهر ادمهاي دوست داشتني با کمال نامردي و خيانت به شاهتان روا داشتيد..
ارباب تاريکي ها..
سينا
......................................................
اپ ن 1:لان حالم خوب شد و خوشحالم پس تا زنده ام بخنديدو شادي کنيد که شاهزاده ي تاريکي ها ارزومند شادي شماست..
برعکس شما ها که ارزو مند رنج ديگرانيد...
پ ن 2:شب همتون بخير..خدا هنوز اون بالاست...اينجا تو قلبم...تو قلب پسرش...
داره با مهر بهتون نگاه ميکنه..
به عشق او هرگز خيانت نکنيد
هرگز..

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:10 PM توسط سینا |