تبليغاتX
شاهزاده ي تاريكي - مویه های درونم
 

اچشمان درخشانم

ین تنها غمنامه ی خنده های سرد درون من است که شاید برای شما شادی بیاورد..ادراک ذهن من...
وقتي اومدم تهران خوب دوستاي دوره ي ذبيرستانم...تنها کسانين که بهشون سر زدم حسين مثل هميشه تو بوتيکش بودو کلي شب عيدي گوش خلق اله رو ميبريد و اصلا وقت منو نداشت..گرم و صميمي مثل سابق ..و يادم نميرود که بعد سالها اين من بودم که اونو به گروه برگردوندم..محسن و علي هم مثل هميشه الاف بودن و بعد ساعت کاري منتظر من...تو خيابون قرار گذاشتيم و اراذل خودشونو با ماشين علي رسوندن..آخ که چه خنده بازاريه وقتي ماها به تور هم ميخوريم اونم بعد ماه ها دوري من...بيچاره خلق اله که ما رو ميديدن ميگفتن اين ديوونه ها تازه همين الان از امين اباد در رفتن زود لوشون بديم خطر ناک نشدن..تو سرو کله ي هم ميزديمو چرت و پرت بار هم ميکردي(البته کاملا رکيک)شرمنده خوب ماها اينطوريم تو خودمون ديگه..من ماشينمو نياورده بودمو با ماشين علي رفتيم يه دوري بزنيم...جا پيدا نکرديمو خيابونا شلوغ..پيچيديم به بازي که بريم پارک پاتوق شيطوني(اوخ اوخ اوخ)...رسيديم علي پايه نشد واسه شيطوني ..محسنم که معلم اخلاق..گفتن سينا نکن گفتم به جون هممون همين الانه هو فرداشب...از اونا انکار منم اصرار که تک پري ميکنم..گفتن به شرط همين 2 بار که اوکي گرفتيمو علي زاغ کالان و ميزدو ما دوتاييي سفينرو روشن ميکرديم...مقصد فضا....
رفتيم تو ماشينو بچه هاي بد مثل هميشه سيگارشونو روشن کردنو به من تعارف..منم که بچه مثبت گفتم اصلا..حالا اونا اصرار من انکار که اوکي دادمو سيگار دود...پيچيدم تو خيابون و علي وولوم داد آسمون ماهم تو کهکشون...پيچيديمو پيچيديم تا به کبابي رسيديم...من گفتم سيرم..علي و محسن عين گرگ نگام کردن که گفتم الانه منو جا جوجه بخورن...ما تاتبلو ها رفتي تو کبابي..نشستيمو به هم خنديديم...سفارش از 6 سيخ کوبيده و گوجه و دوغ شرو شد..گفتم من کم ميخورم..محسن مثل هميشه ته خوري منو ميکرد..گفت خودم ميخورمش..خلاصه از اونجايي که تو فضا نياز مبرمي به انرژپ هسته اي بود کوبيده ها به 18 سيخ رسيدو ما بدتر از گ.. ميخورديمو ميخورديم...خنده هامون بود که يارو کبابيه رو داشت ميترکوند...3 تا پسر همچين تر گل تو يه کبابيه پايين شهر با اين خنده هاو خوردناش چيکار ميکردن داشت رو مخ يارو راه ميرفت که محسن گفت 8 سيخ جوجه...وايييي منو علي بوديم که ترکيديم از خنده آخه ما طي کرده بوديم يه نيم وعده حالا داشتيم غذاي 4 روز رو ميخورديم...سرتو درد اومد ها...
بعد اون خوردن ها وقت حساب کتاب شد و کبابيه نامردي نکردو ديد ما زيادي خندونيم پول خنده هارم از ما گرفت..جالب ترين قسمت ماجرا اونجا بود که تو ماشين علي و محسن داشتن حساب کتاب مبکردن با اون مخ هاي ترکيدشون منم قاه قاه به اونا ميخنديدم که محسن گفت..اي....شده 2000 از ما بيشتر گرفت.... پيچيديمو پيچيديم ...رفتيم طرف خونه هامون...
...............................................
پ ن:اون وقتا من بدجوري داغون بودمو حس ترکوندن اون لعنتي امونم نميداد...تفريح لازمه اي براي خر کردن خودم بود...اون چه خري
پ ن 2:شب عروسي که فردا شب اون ماجرا بود..خوب بچه ها به قولم عمل کردمو ترکوندم...تک مثل يه ستاره اين سينا بود که ميدرخشيد...البته و صد البته با چشماني پر از خنده ي غمناک
پ ن 3:ترکيدو ترکيد..منو که ديد چاره اي نداشت جز زانو زدن در برابرم...اون شب بعد روزها باز به اون لعنتي و همه ثابت شد سينا هنوز يه شاهزاده هست
چشمان درخشانم فرياد ميزدن که سينا هنوز زندهست ..گرچه بر قبرش جغدها مويه ميکنند...
پ ن 4:دلم خونک شد ..وقتي ديدم ديدار من هنوز اونو به آتش روزگار ديرين ميکشاند به پل هايي که هنوز خرابنو تعمير ناپذير..وه که هچه خوب بلده به شکست اعتراف کنه..فقط با يک نگاه به من..آروم و سر به زيرو چشمان حلقه در اشک....
و من باز هم بردم..
و باز هم بردم
و باز هم بردم
........................................................................................
سپاس بيکران خدايم را که همواره منو برتري داده...سپاس خدايم را

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:38 PM توسط سینا |