تبليغاتX
شاهزاده ي تاريكي
خوب ...دیگه وقتشه یکم استپ کنم...

دارم میام تهرون..میرم عروسی..

بیشک اون عروسی خواهد ترکید....

میخوام بترکونم بد.....

یکم سرگرمی و ضد حال اینو اون شدن حال میده...

وقتی که شاهزاده سر میرسه همه میزنن تو خاکی....حالا وقتشه یکمی ضد حال اونایی شم که منو تو تاریکی رها کردن....

اخ بچه ها بیان بالا اون شب رو ببینین....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:9 PM توسط سینا |


وحشت درون

میترسم...÷ر از ترسم...خدایا ...
کمکم کن..میترسم....
ترسی سرد و تاریک تموم وجودمو فرا گرفته..
تموم وجودم ÷ر از ترسه...
مخدایا خیلی میترسم کمکم کن..دارم میمیرم...لعنت خدا بر اون کسایی که باعث میشن تا من بترسم...
خدایا حالم خوب نیست...گریم داره در میاد...
بابا کمک.....ای ÷در آسمونی من کمک....
÷سرک تنهاتو تنها نذار ...
الان احتیاج به کمکت دارم..وضعیت بحرانیه..
سینا ترسیده...سینا میترسه....
میخوام گریه کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:50 PM توسط سینا |


فنا

و پایان همه چیز..

یک چیزست....

نابودی..

نابودی..

نابودی..

نابودی دنیاهایمان....

افسانه هایمان...

رویاهایمان..

و حتی باغ کودکیمان...

و پس از ان است شاید بتوان چیزی ساخت اگرکه چیزی باقی مانده باشد اگر...

و اگر چیزی باقی مانده باشد...

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:14 PM توسط سینا |