
امشب شب يلداست..يعني طولاني ترين شب سال...
از يه رو باعث خوشحالي شاهزاده است كه امشب سلطه گري اش بر تاريكي دنيا بيشتر از هميشه است...و از يك طرف.....
شب هاي يلداي سالهام هر سال بد تر از سال قبل ميشه...
امسال كه ديگه تركونده...
يلداي امشب تو خونم پر از مهمونه پر از هيچكي..
ظرف هاي ميوه و شيريني و اجيلم پر پر از خاليه..
و سرو صداي شلوغي سكوت از خونم همه جا رو فرا ميگيره...![]()
تنهاي تنها ميشينم تو تاريكي خونم رو كاناپه و تنها همدمم ميشه عود دل انگيز و حلقه هاي دود سيگار....![]()
همين همش همين....
و اينگونه شاهزاده ي تاريكي شب بزرگ سالش را به صبح ميرساند..بي انكه در دل دنيا آبي تكان بخورد.....
اين عكس خانواده ي منه كه تو مانيتور ميذارم جلوي خودمو نگاشون ميكنم...

از خانوادم فقط همين عكس ها مونده..من اين سر دنيام و اونها اونسر دنيا...دلم واسشون تنگ شده..
اونها تنها كساني ان كه تو دنيا بابتشان زنده ام...دلم براتون تنگيده مامان.................

حالا امشب رو چكار ميكنن نميدونم فقط آرزو ميكنم شاد شاد باشن و خيالشون تخت كه كودك ستاره اي يشان اينجا تو تاريكي به يادشونه و داره نگاشون ميكنه...از اون ايليا![]()
كره خر گرفته تا مادر بيهمتا و دوست داشتنيم كه دلم واسش تنگ شده تا رويام و بابا و ابجي و داداشهام....
.................................................
و دلم گرفته و دلم چه سخت گرفته....
اين مدت رو مدام تو توهم و دود و نور مانيتور گذروندم
..هیچی نمیخورم و گاهی از گشنگی شبها از خواب میپرم...موسیقی و دود و تاریکی شدن تنها همدم هام..نمیدونم با این زندگی لعنتی چکار باید بکنم...خسته ام ..خسته..دلم خواب میخواد..یه خواب طولانی روی پاهای بهشتی مامانم... نميدونم چند روز گذشته اما خوب ميدونم خيلي وقته دلم هواي دريا رو كرده....دلم آرامش آب دريا رو ميخواد...امروز كنار دريا رفتم ...خيلي وقت بود كنار دريانرفته بودم ...آرام صدايي در گوشم ميپيچيد ...گويا دريا مرا به خود فرا ميخواند ..و كي است آن روز بزرگي كه در پهنه ي بزرگ درياي ترسم غرق شوم و اثري از اون كودك ستاره اي نمونه..هموني كه همه به اسم سينا ميشناسن و هيچكي اونو به اسم دلش نميشناسد.....
بوعلي به ملك خاتون گفت:بوعلي مرد سفر است....و اكنون كه من ساليان سالبا اسم بو علي بزرگ شده ام...همه را ميگويم
بوعلي مرد سفر است...
عزيزانم ماندن جايز نيست
كودك ستاره اي
30na



ت ف ل و د ت م ب ا ر ك


سلام بچه ها..
.
فردا يه روز مهمه.
...
روز تولد ناز ترين بچه ي دنيا...
يه نيني گولوي
وروجك ..
يه فرشته ي ناز از آسمون...![]()
![]()
فردا تولد
ايليا
خانوم نازه..![]()
خواهر زاده ي نازم ميشه ۴ساله......

الهي دايي فداي اون خنده هاش بشه..

![]()
اينقدر ناز ميخنده...![]()
![]()


اينم بگم جزء![]()
باهوش ترين نيني گولو هاي ايرانه..
![]()
اينم عكس ناز و خوشگلش...![]()

![]()
![]()
دستا بالا![]()
.
.ميخوايم
بتر كونيم..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اااااااااااااااااا ها لا بياااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()



![]()
بياين سوار شين
ميخوايم بريم فضا
اينم كيك تفلودش..![]()
بيا شمع ها رو فوت كن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

هديه هاتونو بزارين واسش ميفرستم...

رو ادامه ي مطالب![]()
كليك كنيد تا عكس هاي ايليا خانوم رو ببينيد....




دوووووووووووووووووووووووووووووووست دارم دايي
اووووووووووووووووومممممممممممممممممممممممممممم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسس

















از همه ي
مهمونا ممنونم كه اومدن
...تفلود..![]()
مرسي....

![]()
ادامه مطلب
چه اشتباهي کردم که اسمتو اوردم
خوبيش اينه که لااقل واست قسم نخوردم
راستي چه عالمي بود اگه بدها نبودن
جدا ميشيم ما از هم چون خيلي هاحسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما فقط تو عالمه خواب
عکس ها و هديه هاتم ميدم به يه واسته
تا به خيرو خوبي تموم بشه اين رابطه
حرف هاي عاشقونه همش مال قديمه
مثل همون حرف ها که ماها بهم زديمه
هر وعده اي که دادي به هر کسي عمل کن
غصه هاشو يه جوري با مهربوني حل کن
نذار که عشقت واسش مشکل و درد سرشه
نذار که از دست تو راهي يه سفر شه
چه وقتهايي طلف شد با تو سر قرار ها
تکليف ها روشن ميشه هميشه تو بهار ها
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من اين بود نکردن خيانت
ديگه خدا نگدار لحظه هاي قيمتي
منو ببخش عزيزم هر کي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نميشه
دلي که بشکنه هو کدر شه شفاف نميشه
نه ديگه دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو محاله ديگه تو دلم جا بشه
حيف اون بتي که از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تورو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه که برو پي کار خودت
لعنت به توهو اون روز تولدت
شايد اشتباهه اما عاشق ها دروغ ميگن ادم هاي مهربون و با وفا دروغ ميگن اونها که ميگن تا هميشه ديوونتن بزار بي پرده بگم که به
شما دروغ ميگن اونا که ميان به اين بهونه ها که اومدن از تو شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده به تموم آسمونا به خدا دروغ ميگن اونا که با قسم و ايه ميخوان بهت بگن تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ ميگن
حيفه لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه يکه خوردم چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزا که کلي ناز چشاتو کشيدم
حيفه شوقي که تو گفتي داره اما من نديدم
حيف حرفهاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيف رويام که واسه تو از قشنگيهاش گذشتم
حيف شبها که نشستم باخيالت زير مهتاب
حيف وقتي که تلف شد واسه ديدنه تو توي خواب
حيف باوفايي من حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي که تو پاييز به تو دادم
حيف فرصت هاي نابم حيف عمرو دقيقم
حيف هرچي به تو گفتم
راست راستي حيف سليقم
حيف اشکهايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم تو روزي که ميگن تولدت بود
حيف عاشقي که گفتي اول کار خودت بود
حيف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حيفه نازي که کشيدم چون که طاقت نيوردم
حيفه اون کسي که دائم عاشقم بود تو رويا
حيف که تو از راه رسيدي اون دادمش به دريا
حيفه چيزي که ندارم حيفه ذوقي که نکردي
حيف گرماي دستم که سپردمش به سردي
حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز حيف واژه ي خيانت
حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره
حيف اون حرفها که گفتي گفتم اشکالي نداره
حيف چشم هايي که گفتم به تو با لباي خندون
حيف ارزوي ديدار با تو بودن زير بارون
حيف هرچي که سپردم حيف هرچي که نبودي
حيف تکليفم بيا روشنش کن که تو خائن بودي
ما که رفتي ولي يادت باشه که ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير تو اين کنج خونه بوديم
ما که رفتي تو بمون با هر کسي که دوسش داري
با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري
ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه ي چشماي تو واسه ما تکراري نبود
ما که رفتيمو حالا تو ميموني و عشق جديد
ميدونم چند روزه ديگه ميشنوم جدا شديد
ما که رفتي ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينکه بندازي زمين نبود
ما که رفتي وليکن قدرتو دونسته بوديم
بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم
ما که رفتيم تو برو دل بده بدست ديگري
به قول حافظ ما هم داريم يه ياره سفري
ما که رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش
آرزوم اينه که فقط طلف نشه دقايقش
ما که رفتي تو برو دنبال طالع خودت
ببينم که سالديگه کي مياد تولدت
ما که رفتيم تو بمون با اوني که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ماکه رفتيم دل نديم ديگه به عشق کاغذي
لااقل ميومدي پيشم واسه خدا حافظي
......
گریه نکن مرد
امزيپر اينجاست
تو زندگيت به هيچ کس اعتماد نکن
ميفهمي چي ميگم به هيچکي.....
نفرین ابدی بر تو
امیدوارم خیر نبینی
قاتل.................
يه اتفاق بد افتاد تو زندگيم ..
از ديشب تا حالا دارم ديوونه ميشم..
ولي وقتي گلي بهم زنگ زد خيلي خوشحال شدم...
شب يلدا داره ميادو من بازم تنهاي تنهام..
دلم گرفته..
غروب جمعه است....
از اعصاب خوردي ميخواستم لج کنم نماز نخونم ...
پا شدم نمازمو خوندم..
که بعدش گلي زنگ زد...
خدا رو شکر کردم..
................................................................................................................................
غروب شد...نماز شب و خوندم و يه نماز شکر هم خوندم.....
قبلش آهنگ هاي جادويي عقيلي رو داشتم گوش ميدادم (شادمهر عقيلي نه ها)همون آهنگ هاي گوش آشناي تلوزيوني استاد عقيلي..
نميدونم چرا ولي داشتم نماز ميخوندم حس غريبي پيدا کردم....حس کردم تموم امامان معصومم کنارمن...دارم گريه ميکنم الان...
نميدوني چه حسيه...شب شده تو خونه اي که همهجاش تنهايي و غم ميباره من تنها داشتم نماز ميخوندم تو غروب جمعه....و اين عزيزانم بودن که حس کردم اومدن پيشم...حس کردم خدا داره دلداريم ميده...منو بابام(پدر آسمونيم)رايطه ي خيلي خوبي داريم گرچه من به پسر و بنده يه احمق و فراموش کارم...ولي بازم خداوندگارم هوامو داره....همش فکر ميکنم تو کربلا يا تو جبهه هاي جنگم اونجايي که معنويت انسان سر به عرش ميکشه و فرشتگانو به تعظيم وا ميداره....
يه مدته يه گروه تو پرديس درست شده که بد جوري دارن اسلام رو به نام آزادي ميکوبند...و متاسفانه اون مسلمونهايي که جواب اينها رو ميدن اونقدر کم اطلاعاتن که بيشتر به اونها آتو ميدن تا مقابله...حس کردم بايد از شريعتم دفاع کنم مني که خدا اينهمه اطلاعات و آگاهي بهم داده..
فقط منم که جلو منطقم کم مياوردن ولي زياد کاري به کارشون نداشتم..
ولي حالا که غربت و حس ميکنم..
حالا که امامانم پيشمن ...من بايد دفاع کنم ا زشريعتم نزارم غريبي احساس کنن...
من نميبايست بيتفاوت ميشدم به اونها..
اما حالا تصميم دارم همشونو سر جاشون بشونم چون هيچ کدوم از اونها جز بچه سربه هواهايي بيش نيستن که فريب ظاهر دنيا رو خوردن...
حالا ميخوام ببينم کدومشون ميتونه با منطق خدا دادي من مقابله کنه..
.............................................................................................................................
بد جوري برانگيخته شدم...
چون خودم غريبم و تو غربت ميفهمم حال عزيزانم رو..
من کسي نيستم که بخوام کاري واسه اونا بکنم ..من اصلا لايقش نيستم...فقط ميخوام اندازه ي ذهن کوچک خودم اداي دين کنم ....ميخوام وظيفمو انجام بدم...وظيفه .
...........................................................................................................................
خدايا همش حسشون ميکنم...
دارم گريه ميکنم...خدايا منو ببخش..
اي پد ر بزرگوارم اين بنده يحقيرتو ببخش...
خدايا تنهام نذار که خيلي تنهام خيلي..
خدايا
شب يلدا حداقل تو پيشم باش..
بابايي
پسرت سر افکنده است....
کمک...
کمکم کن...
خدايا کي ميشه منم فرياد بزنم
به خداي کعبه که رستگار شدم....
پسر تاریکت 30na
اونهايي که خبري از احساسات پاک يه عاشق مجنون ندارن....
تقديم به تموم خائن يني که خيانت تو خون هايشان جريان داره..
تقديم به اون بي صفت هايي که راحت دل پاک يه آدمو ميشکنن...
تقديم به همه ياونهايي که لجن هايي مثل خودشون لايقشونه..
تقدي به تموم شاگرد هايي که رزلانه احترام استاد بزرگ زندگيشان را
ميشکنند و وقاحت را به غرش ميرسونن..
تقديم به تموم اون هايي که ازشون بيزارم اونهايي که دل پاک يه ادمو زير پا ميزارن...
آدمهايي که هرچه قدر مهرباني به آنان کني باز نمک نشناسي ميکننو تو رو که احترام و آدم بودنو بهشون ياد دادي به ناسزا و بيحرمتي ميکشند..
اين شعر تقديم همه ينفرين شدگان.. به قاتلم...
تو به من ميخنديدي و نميدانستي
من به چه دلهره
....ازباغ همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد...
سيب را دست تو ديد...
...غضب الود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتي و هنوز سالهاست که در گوش من
...آرام
... آرام
خش خش گام هاي تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
ومن انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا خانه ي کوچک ما سيب نداشت.....
با سپاس از دختر خاله ی خوبم متین
چيزهايي که شايد خيلي هاتون نميدونيد...
از ابراهيم خليل اله
ابراهيم بزرگ تنها پيامبري بود که به مقام امامت هم از طرف پروردگارش برگزيده شد...ابراهيم پدر تمام ايين هاي ماست
ابراهيم بزرگ پرچم دار ايمان به يکتا پرستي بود..
کسي که تو قران خدايم خطاب به پيامبر عزيزمون ميگويد..
اي محمد تو و فرزندانت دنباله رو ايين ابراهيم باشيد که به راستي او به راه راست بوده است....
خداوند بزرگترين امتحانات رو از ابراهيم ميگيرد و او تنها انساني بود که به بالاترين درجه ي بندگي رسيد...انگاه خدا اورا مقام بزرگي عطا کردو قول داد که او و فرزندانش را تا ابد عزيز بدارد....
ابراهيم حتي اسماييل تنها فرزندش را به امر الهي به مزبح برد و خدايش اورا بابت ايمان بزرگش مقبول درگاهش ساخت و قوچي از اسمان فرو فرستاد و به جاي اسماييل او را ذبح کرد...واين شد ايين حج ما مسلمانان...
و يه چيزه ديگه....
شايد همه فکر کنيم ايين ختنه کردن پسران مختص اسلام باشه ؟؟؟
اما بايد بدونيم روزي که امتحان الهي ذبح اسماييل تموم شد حدا به ابراهيم فرمود..
از امروز به بعد بين من و تو و فرزندانت پيماني بسته ميشود که هر بنده ي ذکوري ار ان سر پيچي کند..بنده بمن نيست..و فرمود..
اي ابراهيم قلاف روي الت خود و پسرت را ببر تا اين نشونه اي باشد بين من و فرزندانت و آنگاه که ابراهيم اجابت کرد..
خدايش دستور ساختن خانه ي عتيق يا همون کهبه ي مقدس را داد....
و خوبه بدونيم اگه مردي در دنيا باشه که ختنه نشود جزء بنده هاي خدا به حساب نميايد ....و او مطرود است....
عيد همتون مبارک
سلام..دیدم دوستان زیادی درگیر عشق و دوست داشتن قرار دارن..![]()
گفتم این داستان بزرگ رو براشون بزارم تا کمی هم شده خوب درباره ی عشق و عواقب آن و فرق بین عشق پاک و هوس زود گذر رو دربیابن...![]()
امیدوارم خوب این داستان رو تجزیه و تحلیل کنید..ضرر نمیکنید...![]()
واسه خوندن بخشی از داستان شازده کوچولو روی
ادامه مطلب کلیک کنید...
منتظر نظراتتون راجع به داستانم هستم![]()
ادامه مطلب

صندلی تاب میخوردو صدای موسیقی محبوبش در فضای کلبه ی تنهایی اش پیچیده بود.
در پس اتاقی دود گرفته و اکنده از لحن موسیقی و نور... کودک کرخت شده و در خود فرو رفته..
برگشت و به گذشته اش نگریست..
گذشته ای که هیچکس از آن خبری نداشت
گذشته ای که اکنونش را خواستار نبود..
گذشته ای مه الود و تاریک..
سالهای سپری شده در غبار لاینتناهی موسیقی راک..
سالهای طلایی درخشش ستارگان شبش..
کودک آهی کشیدو خم شد بر باغ تنهایی کودکی اش..
همه چیز گذشته بود و او اکنون نه به آن انسانی که روزی امیدش را داشت..بلکه..به گونه ای دیگر
گمگشته در روز مرگی..اما آزادو سرخوش از بیخیالی و راحتی و ارامش نیروانایی....
تبدیل شده بود...
سالهای طلایی اش آن لحظه هایی که نقاب برچهره میکشیدو شبانگاهان راهی کوچه و خیابون سردو بارون زده میشد و در پی اوی اکنونش سرگردان و نگران با سیگاری در دست..زمینهاخیس
نیاوران را زیر پا میگذاشت...وگاهی در شبهای تابستان خیره به اسمون پر ستاره ی شبش انجا که فقط چشمان او حکمرانی میکرد در پی ستاره ی پور نورش میگشت و هیچگاه در پس ان حلقه های دود سیگارش..گمان امروز یردش را نمیبرد...
آری راه درازی امده بود..و خسته و بی رمق به اهنگش گوش میداد...
ایکاش ای کاش تو اینجا بودی
وقرار نبود که تو درخشش چشمانت را از دست بدهی......
کودک هراسانی که بر لبه ی پرتگاه زندگی اش ایستاده بود و با دستای گره شده درپشت و ابروانی در هم کشیده با چشمانی نگران به ته دره ی تاریک خیره شده بود..
با ذهنی اکنده از این ترس که اگر بپرد خدایش در ته دره او را خواهد گرفت یا نه؟؟؟
وهرگز نمیدانست که خدایش بازی دیگری در تالبوتش رقم زده بود که خدا بزرگترین مکر کننده هاست..
بی انکه کودک از لبه پرتگاه زندگی اش بپرد تا بداند خدایش اورا در آغوش نجات و مهربانی خواهد گرفت یا نه...؟؟؟؟
پای او را آچنان بر زمین میخکوب کرد که حتی تصور برداشتن گامی دیگر را نکند..
و آن این شد که اکنون میبینیم...زندگی برزخی کودک...
و او همچنان بر لبه ی پرتگاه ایستاده است تا روز موعود فرارسد و بال بگشاید به سوی پروردگار خویش و ندای ..به خدای کعبه که رستگار شدم را در گوش دنیا فریاد زند..
ودرون کلبه ای گرم و خاموش
کنار دریای جنوب
همچنان صدای موسیقی قدیمی و خاک خورده پینک..رقصان با نورهای تنیده در دودو غبار حاصل از سیگار..درپس توهم کودک..به گوش میرسید...
بدرخش بدرخش ای الماس بد تراش...
و کودکی سردو خاموش نشسته بر روی صندلی اش تاب میخورد وبا سیگاری خاموش دردستانش به انتهای دریای بیکران مینگریست...
دریایی که روزی اورا دربر خواهد گرفت..
تا آرام گیرد روح سرکش
این کودک ستاره ای....

همه ميهموني 

