خاطرات یک هرزه

سمساري تو تنها خيابون درست و حسابي اون شهر بود. البته تو يك كوچه كه به اون خيابون مي خورد. رفتم تو مغازه و شروع كردم به ورانداز وسايل. يك قفسه پيدا كردم كه بدك نبود. اما روش پر عكس بود. معلوم بود كه قبلا مال يك بچه بود. چي كار مي شد كرد؟ يك جوري درستش مي كردم.
اون ته مغازه، يك ميز درست و حسابي بود. چوب قرصي داشت. ولي خيلي خاك خورده بود. گفتم اين چيه. گفت: "ميز خوبيه..." شاگرد مغازه پريد وسط حرفش و گفت: "قبلا مال يكي از اين زن خراب ها بوده." مغازه دار يكي زد تو سر شاگردش و گفت: "برو گمشو. به تو چه كه مال كي بوده."
حس كردم مي خواهمش. گفتم: "اين رو هم بفرستيد برام. اما لطفا قبلش يك دستي بهش بكشيد. خيلي كثيفه."
رفتم تو پانسيون و منتظر شدم. نيم ساعت بعد آوردن وسايلمو. اما ميز ابدا تميز نشده بود. كلي تميزش كردم. بعد چند بار جابجا كردن بالاخره يك موقعيت خوب پيدا كردم واسش. خسته شده بودم. اومدم دراز بكشم رو تخت كه خستگي در كنم. تشك مزخرفي داشت. يك تشك نو بايد فردا واسه خودم بخرم.
خواب نشد واسه ما. معلوم نيست چه جوري امشب بايد بخوابم رو اين تشك تا صبح. پا شدم وسايلمو بذارم تو كمد و ميز. نشستم پشت ميز. رو يك صندلي لهستاني كه خريده بودم. مي خواستم بدونم حس يك هرزه چيه. رفتم تو فكر و خيال و خودم رو جاي اون آدم گذاشتم. بعد يك مدت طولاني خيال پردازي، پا شدم و يك مشت كاغذ رو گذاشتم تو كشوي ميز. اما گير كرد. تو نمي رفت. كلي باهاش كنلجار رفتم تا بالاخره فهميدم يك چيزي تو كشو هست.
يك دفتر قديمي كه دورش كش پيچيده شده بود، با 4 تا آدامس چسبيده بود به سقف كشو. در واقع اون دفتر خاطرات يك هرزه بود.
ادامه مطلب


